از اینجا خوشم میاد
چون
هنوز می تونم با رمزی که چهارده سال پیش براش انتخاب کردم، واردش بشم
و این که خلوته
اینجا آدم با خودش حرف می زنه
یه جور یادداشت روزانه دفتر طوره!
برچسب:
نویسنده: هستی بختیاری
یک روز راجع به چهل سالگی خودم خواهم نوشت
آن روز شاید تنها تر از الانم باشم
مهم نیست
امید که خشنودتر باشم
امید که بتونم با نوشتن از چهل سالگی م
راهی باز کنم به سوی آن مکانی که دلم آنجاست
حالا هر کجا که باشد
برچسب:
نویسنده: هستی بختیاری
دنیا رو تقابل ها می سازه و تفاهم ها را ما می سازیم. شاید برای همین هست که گاهی احساس غربت میکنیم. تفاهم در دنیایی از تقابل غریبه و حس غربت را بوجود میاره و البته کمی گذران توام با تفاهم در میان خیل عظیمی از تقابلات که عناصر دنیا رو تشکیل می دهند ... گذران توام با تفاهم کمی زندگی رو تحمل پذیرتر می کنه. به ما میگه که زندگی واقعی، همون حقیقت، همون معنا، عناصرش از برایند تفاهم هاست نه تقابل ها. گاهی می شه چشم هامون رو بر هم بذاریم تا تفاهم ما رو در خودش پناه بده.
برچسب:
نویسنده: هستی بختیاری
برچسب:
نویسنده: هستی بختیاری
برچسب:
نویسنده: هستی بختیاری
شنیده ام که خداوند، لحظه ای که عزارییل می خواد جان بنده ش رو بگیره، چشم هاش رو می بنده که اون لحظه رو نبینه. لحظه جان دادن بنده اش را. بنده هم شاید در همون لحظه هست که مرگ رو قبول می کنه. می فهمه و در مقابلش تسلیم می شه. این لحظه شاید تنها دمی باشه که به تمام معنا تسلیم ذات حق شدن و رضایت از آن را درک می کنه و همچنین تنهایی بی نهایت باری تعالی را. تنهایی عظمی که در ان همه چیز ارامش است و ثبات. و غمی در میانه نیست در آن ساحت. راهی میان بر، برای درکی و معرفتی که تمام عمر به دنبالش هستیم.
برچسب:
نویسنده: هستی بختیاری
خواب دیدم که با هم رفتیم سر کلاس درس گورباچف! یه استاد بسیار سختگیر و بداخلاق!
آخه گورباچف توی خوابهای من چه کار میکنه؟! یه خواب داستان دار و بسیار سینمایی. دفه ی سوم و چهارم هست که خوابهای سینمایی میبینم با جزییاتی به شدت دقیق! آخه گورباچف قراره کجای ناخوداگاه من باشه و چه معنایی داشته باشه؟
من اون جنبهای که از گورباچف توی فیلم چرنوبیل دیدم ... اون جنبه رو خیلی دوست دارم. به اون ربط داره؟!
برچسب:
نویسنده: هستی بختیاری